سيد محمد باقر برقعى

660

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

شعر شورانگيز دست بردار از سرم اى شعر شورانگيز من * دل بكن از اين دلِ شوريدهء لبريز من با كلام آتشين در سينه‌ام آتش زدى * شعله افكندى ز غم در سينهء خون‌ريز من آن نگاه سبز دلكش را زِ چشمانم مگير * نوبهارم را مكن اى نازنين پائيز من با همه ناباورى از غم مگو زيراكه باز * حسرت و غم شد نصيب حسِ دردآميز من بر لب « سرنا » پيام تازه‌اى روئيده است * دست بردار از كلام كهنه و بىچيز من ستارهء من شهرى شلوغ و پنجره‌اى باز در خيال * تصويرى از گناه زمان بر تن نهال ديگر تمام شهر پر از بوى خون و درد * شهرى كه مىرود به تماشاى يك زوال مىخواستم پرندهء دل را رها كنم * ديدم به زير بار تنفّر شكسته‌بال در اين جنوب شهر چرا وهم گم شدست ؟ * شايد خيال وسوسه‌ها مىرود شمال ما را بيا ستارهء من با خودت ببر * آنجا كه عشق آينه را مىكند زلال در جاى جاى خاطره تصوير مىكنم * يك قصّه از تمام تنش‌هاى بىمثال آن شب كه تو رفتى . . . آن شب كه تو رفتى از خاطر خاموش * زان دم نتوان كرد ياد تو فراموش هر لحظهء عمرم با خاطره‌هايت * در بستر غم‌ها آشفته و مغشوش رفتى تو ولى باز آهنگ صدايت * ماندست به جانم پيچيده درين گوش از گرمى جانت عمق غزلم سوخت * چون سخت كشيدى من را تو به آغوش آن شب كه تو رفتى از ذهن پريشان * سرتاسر جانم شد يكسره مدهوش تا لحظهء ديدار آرام نگيرد * درمان نپذيرد اين زخمى خود جوش آن‌قدر نشستم در دامن حرمان * كين چامه سرودم از دورى تو دوش گم كرده رهش را ، از داغ تو « سُرنا » * ازبس‌كه درازست اين شام سيه‌پوش